يكي آن دور ها مي خواند.

به زور اگر كلمه ها را به هم بچسبانم اين مي شود

دو تا حيرون من و تو

يا دو تا سرگردون من و تو

يا چه مي دونم شايد هم دو تا عاشق من و تو

يا شايد هم همهي اينها با هم

فكر مي كنم حيران بودن توي دنياي تازه ام چقدر حس نابي است.

فكر مي كنم بيچاره من و توي ِ قصه ي آن صدا .

مي فهمي كه

 

 

پ.ن : بعدا فهمیدم همه ی اینها را یکی به اسم شهره خوانده . من خیال نمی کردم . واقعیت داشت

/ 10 نظر / 5 بازدید
سميرا

دنيای تازه!...حس ناب!...من و تو! ...نفهميدم!

يه عاشق

سلام وبلاگت جالبه موفق باشی.........................................

کوثر

بيچاره من و توي ِ قصه زندگی

f.k.k

سلام کاشکی در همه دنيا فقط همون دوتا باشند . اينجوری باقی راحت خواهند بود ، ولی مگر ميشه ؟

سارا

کاش همه چيز در حد خوندن بود

مصطفی

سلام. ببخشید که دیر مزاحمت شدم. راستش من خیلی از این پست سر درنیاوردم اما همین ابهام در نوشتن خود دلیل استعداد تو در نوشتن است

مرضی

آره.. شعرش خيلی هم قشنگه!

م - ريزک

حرفهای بسیاری ذهن را می رباید انبوهی فراموش می شود محدودی نوشته می شود و معدودی در لابه لای نوشته ها به یادگار می مانند بنویس تا چون من های های نکنی

ابر سفيد

سلام خوشحال می‌شوم که به ديدارم بيايی!