از آرشيو

شنبه، 26 شهريور، 1384

پيری است و هزار ...

ديروز اتفاق عجيبي افتاد.

ماشين را برداشتم و راه افتادم به سمت خيابان ِ ... . بعد از كلي دور زدن جايي براي پارك پيدا كردم و ماشين را به زور چپاندم لابه لاي بقيه ماشين ها. كارم بيشتر از 3 ساعت طول كشيد. سر خيابان تاكسي گرفتم و رفتم خانه.

خسته بودم.

صبحانه  كه پَر

ناهار هم پَر

خوابم مي آمد. مُردم ، تو بخوان خوابيدم.

تلفن كه زنگ زد مثل مرده هايي كه زنده مي شوند چشمهايم را باز كردم. عمه كارم داشت . كليدهاي ماشين را برداشتم و رفتم كه سوارش شوم .

ديدم نيست .

نمي داني چه حالي شدم. گفتم اي دل ِ‌غافل!‌ بردند. همان جا نشستم. نفسم كه جا آمد تازه يادم افتاد كه با تاكسي آمده بودم خانه. بعد يادم آمد كه ماشين را يادم رفته بياورم. تاكسي گرفتم و رفتم همان خيابان.  باورت مي شود يادم نمي آمد ماشين را كجاي ِ خيابان گذاشته بودم ؟

حالا هي بگو پدر عشق درآيد كه در آورد دمارم . من اما مي گويم پيري نشانه دارد . واضح تر از اين ؟!‌

حرف آخر :

دارم مي روم سفر. نمي دانم باشم و بنويسم يا نه.اما مي دانم نوشته هايتان را مي خوانم . حتمن حتمن. دلم براي همه تان تنگ مي شود.

 

/ 19 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوات

به قول قديميا سفر بی خطر

زهرا

وبلاگ قشنگی داری بهت تبريک ميگم اگه وقت کردی خوشحال می شم به من هم سر بزنی و نظرت رو هم بگی

۞ سیاهی سرنوشت من ۞

من همان زمان زنده‌ام كه تو مرا به مرگ می‌خواني ... .......... آدمها به دو دسته کلی تقسیم می شوند : 1) من ... 2) بقیه ...

با با تو ديگه کی هستی ! تو من را از رو بردی.من تا این جا پیش رفتم که چند بار ماشینم را پارک کردم و بعد مجبور شدم دو ساعت بگردم و با گریه و التماس به درگاه خدا پیداش کنم من رکورد دار بودم اما حالا حاضرم بگم تو از من جلوتری! مواظب خودت باش به من سر بزن خوشحال می شوم.

zorba

يه روز سه بار از خونه تا سر کوچه رفتم و برگشتم اما يادم نيومد چرا از خونه رفتم بيرون.. //هنوز هم يادم نمياد اون روز چرا از خونه زدم بيرون// اين نشونه ی چيه؟!!// يعنی فسيل شدم؟//:دی

آشيانه

اين که چيزی نيست .در انگليس آقايی ماشينش رو پارک ميکنه و سوار مترو ميشه اما فراموش ميکنه کجا پارک کرده .بعد ۷ سال ماشينش رو پيدا ميکنه ، پس شما به نسبت خيلی شانس آوردين .

ميترا

وبلاگ خيلي جالبي داري . بهت تبريك مي گم . دقايقي تو زندگيت هست که دلت براي کسي اونقدر تنگ ميشه که دلت ميخواد اونو از تو رويات بيرون بکشي و توي دنياي واقعي با تمام وجوت بغلش کنی به وبلاگ يا بهتر بگم به كلبه تنهايي من هم بيا و منو از تنهايي بيرون بيار خوشحال مي شم .

سحر

عکسهای سوپر برايم بفرست