پيش از اين‌ها «تو» نبودي و « او» بود. و زماني نه‌چندان دور بود كه «تو» بودي و «او» نبود. و «تو» با خيالي شعله‌ور افق‌ تا افق را پرسه‌زنان دنبال او مي‌گشتي و «او» آن‌جا بود. و «تو» او را ديدي و آن‌وقت «‌تو» بودي و كلبه‌يي سخت دور افتاده بود و عجيب نبود. و «او» گفت «آسمان» بشود و «آسمان» شد و آن‌وقت آسمان در دلِ آسمان كپيد و رعد شد و بغض شد و بغض در غريوي سنگين شكست و باران  شد كه آسمان دردمندانه باريد و سيل بود و نور شد و زندگي بود و ستاره‌ روشن شد و تاريكي درز برداشت و نور رقصيد و روياها شكل گرفت و «تو» او را ديگر نديدي و چشم‌انتظاري آغاز شد. كه آن‌وقت «تو» نبودي و «او» بود و تنها بود و كلبه‌يي سخت دور افتاده‌ بود كه عجيب نبود. پس شب را ديدي و ستاره‌هاي غصه‌دار را كه يكي‌يكي‌ باد مي‌كردند و در سفره‌ي گسترده‌ي شب بي‌صدا مي‌تركيدند تا اين‌كه نور بود و تو نور را ديدي كه در پياله‌ي تنگ دست‌هاي مهربان كسي كه «تو» نبود، با شعله‌ي پرفروغ ناشناخته‌يي به‌گرمي مي‌‌سوخت.ـ در چشم‌انداز روياي جان‌بخشي كه چشم‌ها را اغواگرانه به‌خود مي‌خواند و زماني نه‌چندان دور بود. با پلك‌هاي تنگ شده به‌شب نگاه كردي و شعله‌ي كوچك در پياله‌ي دست‌ها مي‌سوخت و شعله گرم بود و ‌پنداشتي كه رنج‌ها به‌كلي متوقف مي‌شوند، كه  زمستان‌هاي بلند زنده‌گي، زوزه‌كشان، از برابر رويايي كه تو را به‌خود مي‌خوانْد، سربه‌زير و ناكام مي‌گريزند. كه مفهوم صادقانه‌ي زندگي براي «تو» كه به‌سال‌هاي دراز از نبودن «او» در رنج بودي، داشتن صرف كلبه‌يي كوچك بود و زيستن در كنار كسي كه « تو» نبود، كه اين‌همه براي‌ات از نان شب هم واجب‌تر بود. آن‌قدر كه ذهن مشتاق‌ات، وقتي به‌آن فكر مي‌كردي، خيزاب بي‌مهاري بود كه از خرسنگ‌هاي نوميدي و اضطراب مي‌گذشت و براي جاري شدن در دامنه‌هاي روشن و سرسبز خيالي كه مي‌ديدي دَم ‌به‌دَم  بي‌قراري مي‌كرد و شعله‌ي پر دود آرزوهاي‌ نامرادت سر به تاق بلند آسمان مي‌كوفت. و حالا وحشت‌زده‌اي، كه بي‌اختيار سردي‌‌ي كرخت كننده‌ي احساس گنگي را مزه‌مزه مي‌كني كه دوست داري از آن بگريزي و مي‌بيني كه نمي‌تواني.

حالا وقتي در خيابان به‌كسي كه «تو» نيست نگاه مي‌كني با اين‌كه به‌طرزي كاملا دقيق نيازهاي گم‌شده‌ات را مي‌بيني كه شرمسارانه و نابختيار، از هزار توي ذهن‌ وامانده‌ات بيرون مي‌جهند و سركش و بي‌قرار راه را بر نگاه‌ حسرت‌زده‌ات مي‌بندند، خودت را با جهش و كشش آن احساس‌ها همراه نمي‌يابي؛ كه انگار ديگر دوست نداري ولو براي لحظه‌ي كوتاهي در كنارِ اجاقِ روشنِ هيچ‌كسي كه «‌تو» نيست دست‌هاي بي‌نصيب‌ات را گرم كني و شنل نخ‌نماي اندوه‌ات را به‌او واگذاري. به‌رغم گسترده‌گي‌ي انكار ناپذير تمام نيازي كه هنوز هم به «‌او» حس مي‌كني ديگر نمي‌خواهي و نمي‌تواني رو در روي كسي نفس بكشي يا حتي نكشي. كه مي‌داني مفهوم صادقانه‌ي زنده‌گي براي «تو» كه غالبا از نبودن «او» در رنجي، هنوز هم داشتن كلبه‌ي كوچكي است كه عجيب نيست و بودن در كنار كسي كه «تو» نيست. ـ كه اين‌همه براي‌ات از نان شب هم واجب‌تر است.

 

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
کوثر

ساراااااااااااااااااا