من هرگز آدم نمی شوم

صبح :‌ مي خواستم يك دفتر بخرم كه نشد....بايد 3 تا دفتر بخرم. يكي اش براي اينكه چيزهايي را كه مي خورم توش بنويسم.

ظهر: يادم رفت ناهار بخورم.....كلاس هام خوب بود. باران مي آيد همچنان. ظاهرا تا وقتي باران مي آيد همه چيز خوب است.

عصر – شايد هم شب- : با صبر و حوصله يي كه هرگز در خودم سراغ نداشتم براي خودم سالاد اولويه درست كردم و بعد مثلا ناهار شام خوردم.

مي داني

من هيچ وقت آشپزي نمي كنم. شايد براي همين هم قبل از اينكه بخواهم غذايي را درست كنم به اينكه وسايل و لوزام اوليه اش توي خانه هست يا نه فكر نمي كنم. در همين راستا ديروز 2 بار مجبور شدم بروم بيرون براي سالاد اولويه ام چيز ميز بخرم. دفعه اولي كه رفتم گفتم جهنم!‌يك شانه تخم مرغ مي خرم توي اكثر غذاها كاربرد دارد . آخرين پله ي خانه را كه بالا آمدم – خوب من فقط دو تا دست دارم و در خانه هم طبعا وقتي من توش نيستم قفل است- باز كردن در همان و سقوط يك شانه تخم مرغ همان. فقط 5 تاش ماند.آنهم فكر كنم ترك خورده بودند. وقتي آب پز شدند از همه اش دو تا تخم مرغ در نيامد . توي آب جوش پر بود از سفيده و زرده ي تخم مرغ هايي كه آب پز شده بودند. اولش تصميم گرفتم همانها را بريزم توي غذا بعد يكي ش را چشيدم ديدم مزه ي كوفت مي دهد پشيمان شدم.دوباره شال و كلاه كردم براي خريد.

اين بار خيار شور خريدم و تخم مرغ – آنهم 3 تا .فكر كنم خانم فروشنده كلي با خودش فكر هاي عجيبي درباره ام كرد.

اينكه با چه مشقتي در شيشه خيار شور را باز كردم بماند...اما نهايتا چيز شد...يعني سالاد اولويه يي ساختم خوردني ...خوشمزه بود.البته هر آدم ِ ديگري اينقدر كه من گشنه ام بود گشنه مي ماند احتمالا اگر سنگ هم مي خورد مي گفت به به .همين ديگر ....

حالا بماند با چه مشقتي آنهمه گند كه به زمين و در و ديوار زده بودم جمع كردم ...نمي داني وقتي تخم مرغ جايي مي ريزد چقدر تميز كردنش سخت است..من هم نمي دانستم. اما پوستم كنده شد...

بعدش هم- اين بعد يعني 12 شب به بعد -  به سوالاتي كه بچه هام امروز پرسده بودند فكر كردم . روي يكيشان كار كردم....كار كردم كار كردم تا خوابم برد ..

حالا هم براي اينكه يادم نرود چقدر آدم خوددار و صبور و با حوصله و كدبانويي هستم اينها را نوشتم و ثبت مي كنم .  

 

 

حرف آخر:

مي خواهم بروم خريد.امروز كار را تعطيل كردم ام.

/ 21 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يه رهگذر

سلام چه وبلاگ دنجی داری . يه کم بهت حسوديم شد . اگه وقت کردی به من هم سر بزن ..........من خيلی تنهام

باران

سلام...در روز تولد وبلاگم با حضورتون اين کلبه ی حقير رو صفا بخشيد.

ابتدای ویرانی

چخ=چه!

مجال

باز هم توصيفهای زيبا از وقايع شايد روزمره...شاد باشی و کدبانو

كوثر

اونقدرا سخت و مشقت بار نيست سارا جونم. آدم سر ذوق مياد وقتي مواد اوليه تبديل به چيزي ميشه-حالا مهم نيست خوب يا بد!- متفاوت با ماهيت اوليه اش، مخصوصاً كه يكي از بزگترين نيازهاي بشري هم اين وسط مرتفع ميشه!!

ميديا پسری از کردستان

سلام وبلاگت خیلی قشنگه بهت تبریک می گم امیدوارم تو کارت موفق باشی البته من وقت نکردم همش رو ببینم من تو رو توی وبلاگ کانون مدافعان حقوق زنان پیدا کردم بیانیه رو امضا کرده بودی من در مورد حقوق بشر و توسعه دموکراسی فعالیت می کنم و هدفم صلح و دوستی برای همه مردم دنیاس وبلاگم هست: /http://www.medyamw.blogfa.com تازه شروع کردم خوشحال می شم بهم سر بزنی و اگه قابل بدونی در نوشتن وبلاگ کمکم کنی دوست دارم هر کی این رو می خونه بیاد به وبلاگم و همه با هم مبادله ی لینک داشته باشیم موفق باشید منتظرتون هستم

عليرضا

دوست من لينکت رو به خاطر عقايدت تو وبلاگم گذاشتم. تو هم اگر خواستی با عنوان «دستان خوني» لينک منو بذار. قربانت. عليرضا

علیرضا

فقط يه چيزی آدرس لينکو اشتباه دادم. www.bloodyhands.blogfa.com

مهران نظری

خيلی خوبه اگه وخت کردی يه سری هم به وبلاگ من بزن