كلبه كوچولوِ‌ی من

 

دربه‌درتر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی‌روید.
ای تیزخرامان!
لنگیِ پای من
از ناهمواریِ راهِ شما بود

...


"شاملو"

   + سارا ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
comment نظرات ()

برای آنکه بمانی

فقط همین

   + سارا ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۳
comment نظرات ()

 

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام

لینک

 

   + سارا ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۱
comment نظرات ()

 

باران که می بارد تو می آیی     
....
لینک

   + سارا ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٧
comment نظرات ()

حرف های من با خودم

 

1.

سرم درد می کند. سرگردانم . همینطوری توی صفحه ها می روم بالا می آیم پایین . بدترین چیزی که ممکن است برای من در مورد کار پیش بیاید این است که مجبور باشم چیزی را بخوانم که دوست ندارم ! حالا این چیزی که مجبورم بخوانمش 109 صفحه است. انگلیسی است و ادبیاتش به شدت افتضاح است. یک آدمی هم که خیلی زبان نمی دانسته این را نوشته !

سرم دارد از درد می ترکد ...

2.

یک عالمه نامجو برایم کپی کرده . دلم برای سه تارم تنگ شده ......

3.

گوشی توی جیبم می لرزد.اس ام اس آمده است. همینجوری که توی کلاس راه می روم گوشی را می گذارم روی میز. یک حس ِ لعنتی می آیدسراغم . می روم سمت میز . یواشکی گوشی را باز می کنم. رنگم می پرد. دستم می لرزد . دوباره می خوانم . چشمهام درست نمی بینند. بچه ها توی کلاس همهمه می کنند.یکی از آن وسط می گوید چیزی شده استاد. سعی می کنم نفس ِ عمیق بکشم.سرم را تکان می دهم که نه. دعا می کنم . باید خودم را آرام کنم. شاید اشتباه خوانده باشم. دوباره گوشی را باز می کنم. حالا آرام ترم. نوشته بابای مهناز به رحمت خدا رفته. کاش خودت رو برسونی. و من بار اول اصلا کلمه ی مهناز رو ندیدم. .......این روزها تلفنم که زنگ می خورد دلم هُری می ریزد. نمی دانم چرا. ....

4.

باید بروم کلاس .. چقدر حرف دارم من با خودم.....

   + سارا ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٢
comment نظرات ()

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید

   + سارا ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٠
comment نظرات ()

یک سال ....خدای من

 اگه بودی حتما الانه دستت رو می گذاشتی زیر چونه ام و می گفتی گریه می کنی ؟ دختر گنده که گریه نمی کنه. اونم سر کار....بعد می رفتی دستمال می آوردی و می گفتی پاشو برو صورتت رو بشور. زشته . مگه من مردم تو اینجوری گریه می کنی......

حالا تو مرده ای ..... بگو چه کنم ؟ یک سال تنهایی خیلی زیاد است ... ...می فهمی ؟

خدایا

دلم تنگ شده .

به اندازه ی همه ی سالهایی که با هم بودیم

   + سارا ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳۱
comment نظرات ()

از قدیم ها

 

می گه می خوام ببندمش

می گم کجا رو ؟‌
می گه بلاگم رو

( با تعجب ) می گم چی ؟!‌ 

می گه می خوام ببندمش

( سعی می کنم خونسرد باشم . یه نفس عمیق می کشم ) می گم خوب ببند

( انگاری بهش برمی خوره . این اولین بار نیست که اینو می گه اما این اولین باریه که من اینقدر آروم می گم خوب ببند . اون شاید به زبون نیاره اما انتظار ِ شنیدن ِ این حرف رو از من نداره .از صدای نفس کشیدنش هم می شه اینو فهمید )

می گه اونوقت مردم چی ؟ اونا رو چه کنم ؟‌
می گم اینجا مال ِ‌خود ِ خود ِ توست . نباید بابت ِ این یه وجب جا هم توضیح بدی .

می گه ...

می گم آدما زود فراموش می کنن . نگران اونا نباش . این که تو دیگه ننویسی از مردن که تلخ تر نیست . یادشون می ره . فقط کافیه چند روز بهشون زمان بدی

می گه ....

می گم نترس .نسل نویسنده ها منقرض نمی شه .تو ننویسی یکی دیگه ،

( با یه عالمه آه ) می گه می دونم

می گم پس معطلش نکن . اگه معضلی از معضلاتت حل می شه ببندش

( ته دلم اما آشوب می شه . گونه هام منتظر اجازه می مونن که خیس شن . بغض ام رو می بلعم . نباید بفهمه .)

می گه ...

می گم ...

می گه ...

می گم ...

می گه ...

می گم ...

(

ما از هم دلگیریم .

خیلی هم !‌

چرایش را من نمی دانم . او نیز .

من به او می پرم . او بلند بلند حرف های مرا به خودم تحویل می دهد

من دلم پر می شود از غم

او می گوید پر است از بغض

من خسته ام

او شاید خسته تر است از من

من مدتهاست برایش چیزی نخوانده ام

او مدتهاست فراموش کرده من سهراب می خواندم و فروغ و شاملو

او مدتهاست که خسته است

آنقدر خسته که یادش می رود بگوید برایم بخوان ( اصلا شاید حالا که اینها را می خواند یادش نیاید که روزی این را می خواسته از من )

...

)

دست ِ راستم رو می برم زیر بالش . بدنم رو با کش و قوصی طولانی روی تخت میزون می کنم .

خنکی ِ اش آرومم می کنه . دیگه نوشتنم نمی آد .

فکر می کنم شاید من هم خسته ام و نمی دانم .

به هر حال لبخند می زنم . من جایی را که مالِ خودم است برای ِ‌خودم نگه می دارم . من به احساساتم احترام می گذارم .

به سقف خیره می شوم .

من زنده ام

و چقدر

با

خودم

روراست ام

 

همین !

 

   + سارا ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٩
comment نظرات ()

....

سلام
چیزی هست که باید بدانی
جرات گفتنش را ندارم
همین

   + سارا ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٠
comment نظرات ()

لبخند

بی هيچ توضيحی

ببینین

   + سارا ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱۸
comment نظرات ()
← صفحه بعد